![]() |
![]() |
|
| .............. |
|
یعنی تعطیلش کردم! !!!!!!!!!!!!!!!!!باید برم!!!!!!!!!!!!!!!! ....
سلام نمی دونم چرا انقدر جمع و جور کردن حرفا واسه خداحافظی سخته مدت زیادی نیست که کارمو شروع کردم اما تو همین مدت کوتاه هم چیزای زیادی یاد گرفتم از همه تون ممنونم که همیشه با نظرای خوبتون منو همراهی کردین به خاطر ... دیگه باید برم از همه تون ممنونم دعام کنین.... از دوستم علی ممنونم که از اولین لحظه ها تا الآن منو تنها نذاشت "آقا علی گل ارات بهترین روزیل و و شادترین لحظیل آرزو کم موفق بوی از رسول و دوست گلم فانوس ممنونم (نیزانم ارا ا کاره کم جی همیشه ارات ایشم...سر بلین بوی خویشکم...... از آیدا. سحر.نیکیتا.کامیار . محمد رضا.هیچگاه . مانفرد .او جون . خرس کوچولو .مترسک .احسان . جنون مجنون .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:8 توسط رها |
|
|
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه
باخبر باش که
من غرق گناهم همه شب...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:7 توسط رها |
|
|
واران واران... عزیزم نم نم واران... واران واران.... عزیزم گل ریزه ریزه اره وعده ی وهار دای عزیزکم یه خو پاییزه اره یه چه درده بی عزیزم بی و دچارم اره سر کرد بارم... عزیزم لش کرد وبالم..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:24 توسط رها |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:6 توسط رها |
|
|
گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند داغ چشمان تو تا روز قیامت باقی...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:16 توسط رها |
|
یعنی می شه یه پنجره پیدا کرد اینقدر سبز؟؟؟ اینقدر امیدوار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:9 توسط رها |
|
|
میگن یه روز یه بنده ای رفت پیش خدا و گفت: "همه میگن تو همیشه در کنارم بودی و هیچ وقت تنهام نذاشتی حالا من اومدم که اینو بهم نشون بدی...." خدا رد پاشو تو جاده ی زندگی بهش نشون داد که ۲ تا رد پا توش بودو بهش گفت: یکی از این رد پاها مال تو و اونی که همیشه پشت سرته منم.... بنده جاده رو نگاه کردو دید اون رد پا بعضی وقتا بهش نزدیک میشه و بعضی وقتا هم ازش دور میشه.... اما تو پیچ های سخت و جاده های سعب العبور فقط یه رد پا هست .... با ناراحتی برگشت و به خدا گفت: " ببین جاهایی که بهت بیشتر از همیشه نیاز داشتم من رو تنها گذاشتی...." خدا در جواب گفت: "بنده ی من! همواره درکنارت بودم و از تو مراقبت می کردم و از دور یا نزدیک تو را از خطر ها حفظ می کردم... اما در پیچ های سخت و جاده های سعب العبور تو را به دوشت کشیده ام..."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:4 توسط رها |
|
در انتظار چیستی؟؟ اینجا هنوز تاریکی ست... تو به ازدحام کدامین کوچه خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط رها |
|
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:36 توسط رها |
|
تیر می گوید حسین شمشیر می گوید حسین کودک لب تشنه بی شیر می گوید حسین آب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین ساقی لب تشنگان بی تاب می گوید حسین.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:2 توسط رها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
خرس کوچولوی من manfered نیکیتا پرواز علی گربه نره پرواز(کامیار) oo joon محمد رضا(عشق خاکستری) هیچگاه سکوت مترسک سیب قرمز دل دیوانه |
|
RSS
|